تبليغاتX
می خوام که برگردی...

می خوام که برگردی...

لی لی لی لی ...
شد به پا جشن عروسی بزرگ پسر و دختر نوخواسته ای هر دو ز فامیل مهم، هر دو جوان، هر دو مامان، هر دو چنین، هر دو چنان؛ به چه مفصّل، چه مجلّل، چه پر از دبدبه و کبکبه و همهمه و زمزمه و جالب و امروزی و اشرافی و اعیانی و بی مثل و در آن بود مهیّا و فراهم، همه اسباب نشاط و طرب و خوردن و نوشیدن و رقصیدن و بوسیدن و خندیدن و بشکن زدن و خوشگذرانی ز همه نوع و همه جور؛ چه از ساز و چه آواز و چه از جاز و چه از تاز، چه از باده ی شیراز، چه از کبک و چه از غاز، چه از میوه و شیرینی و آجیل و کباب و چلو ماهی و قرقاول و ته چین و زعفر پلو و مرغ و مسمّا و مخلاّ و مربا و ز نوشابه ی بی الکل و با الکل و شمع و گل والقصّه ز مشروب و ز مأکول و بسی بود فراوان، همه الوان، همه اعلا، همه شایان که مگر راضی و خوشحال کند جمله ی دعوت شدگان را.


لی لی لی لی...بیدا بیدا مبارک بیدا....

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت17:43توسط آسیه | |

 

شب بله برونه          هل هله تو  خونمونه

صدای خنده و شادی       تا سحر تو کوچمونه

گل گلدونو ببین       لبهای خندونو ببین

شادوماد چه نازنینه      عروسش ماهه زمینه

****************************************

دست دست    شله شله اون عقبیا بیشتر

بندریاش بیان وسط         اووووووووووه اووووووووووووووه

         

 

 

پ ن : مدیریت وبلاگ هیچ نقشی در آپ این پست نداشت و بنده (شیرین)مسئولیت کامل این پست را به عهده میگیرم.

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت14:54توسط آسیه | |


صداي غرشش مي آيد،بلند و بي پروا،آسمان را مي گويم،مشت هاي گره كرده اش رااز خشم بر زمين مي كوبد،مي غرد ومي غرد.او نيز مثل ما اعتراض دارد.اعتراض به اين همه ظلم و ستم ،به اين همه خود كامگي،به اين همه .......

صداي باران مي آيد،خوشا به حال آسمان،او مي تواند گريه كند

باران ببار،براي من و تمام ياران باراني من كه دست هاي نيازشان مزين به رنگ سبزبه سوي تو دراز شده

باران ببار،كه مرهمي باشي براي سبزي دل هاي پژمرده ما...

ببار و ببين كه دستهاي سبز ما از هم جدا نخواهد شد و ما دستانمان را به گرمي مي فشاريم

آري،اينجا حلقه سبز ماست،اينجا قوسي از دايره سبز سعادت هنوز هست،سبزدلان حريم عشق سبز او همچنان هستند،ما هستيم،آنها نيز هستند.پس بياييد ننشينيم به حرمت ايران و ايراني بودنمان.بياييد پيوند سبزمان را گسترش بخشيم به وسعت ايران.آري ما ايران را مي خواهيم،ايران آزاد،ايران آباد،ايران سبزمان را.ايران سبز سبز سبز.ما مي توانيم.

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت15:35توسط آسیه | |

حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست .

خداوند در هر حضور رازی نهان کرده برای کمال ما .

خوش آن روزی که دریابیم راز حضور یکدیگر را ...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت10:24توسط آسیه | |

سلااااااااااااااااام

به دوستای گل خودم

مرسی که تو این مدت با کامنتای قشنگتون به من لطف داشتین

و منو تنها نذاشتین .

و شرمنده که نتونستم بیام و جوابتون رو بدم 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت10:18توسط آسیه | |

برای تو مینویسم به یاد تمام لحظاتی که گذشت.تمام لحظات خوب با تو بودن . اما اکنون فقط با یاد تو و برای تو مینویسم . برای تویی که شاید باز هم به قلب مشتاق من برگردی ......

برای تو مینویسم.برای تویی که با هر لحظه ی من متولد میشوی و اکنون تو متولد شده ای .سحرگاه که پا به اینجا گذاشتی این تو بودی که برای من یک هدیه ی همیشگی شدی .اصلا میدانی ؟امروز قلبم یک پارچه اشتیاق است که فقط بگویم تولدت مبارک

اما اینبار هم فقط مینویسم....

شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را روی گونه هایت میکارم. مهم نیست که فردا چگونه خواهد شد.مهم این است که تا ابد دوستت دارم ...

گل من تولدت مبارک

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت9:59توسط آسیه | |

گذشته را نمیتوان تغییر داد.آینده را نمیتوان پیش بینی کرد.تنها میتوان امیدوار بود که فردا روز دیگریست .فقط میتوان دم را غنیمت شمرد و امروز تنها امروز را زندگی کرد.چون تمام ثروت ها همین لحظه است .

شاید فردا دیر باشد ...

+نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت11:44توسط آسیه | |

گاهي شک ميکنم به بودنم ..

دلتنگ رفتنم .. مي روم ..

مي روم با هزار حرف مانده در دل ..

با هزار و يک آرزوي مانده در گل ...

ديگر خسته از ماندنم ..

نه کسي در انتظار من است ..

و نه من در انتظار کسي ..

آنقدر گنگ گشته ام که ديگر خواب هم نمي بينم !!...

حتي صداي دلم را نمي شنوم !!...

من فقط هيچ دارم و هيچ ...

تا بخواهي قصه هاي پر از غصه دارم ...

حرفهاي داغدار و به عزا نشسته دارم ...

تا ديروز مجنون قصه ها بودم و امروز    ...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت12:38توسط آسیه | |

خداوندا دلم تنگ است

دلم تنگ است

دلم اندازه حجم قفس تنگ است

 دلم در دست صیادی دل سنگ است

نه شوق بال و پر دارم

نه در دنیا توانم زیست

وفا اندر نگاه او چقدر پوچست و بی معنیست

چه پوچست زندگی بی عشق 

چه پوچست زندگی بی یار 

چه پوچست این دنیای لا کردار

به یک جو هم نمی ارزد هر آنکس

در نگاهش رنگ نامردی و نیرنگ است

دلش در سینه اش سنگ است

وفا پیش نگاهش سرد و بیرنگ است ....

+نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت10:17توسط آسیه | |

حقیقت را چو گویی تو را دیوانه می دانند

به یاری گر ببندی دل تو را مستانه می خوانند

تو را گویند این یارت به تو ناید رهایش ساز

واگر یارت رها سازی به تو هم خرده می گیرند

و هم دل را اسیر دست هر میخانه می دانند

خدایا !!

ای همه بود و نبود من

مرا از خلق رنگارنگ رها گردان

و این دل را فقط با خالق خود اشنا گردان

فقط با انکه یک رنگست و مرز بودنش حق است   ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت17:45توسط آسیه | |